فروغ حسن از خط بیش گردد لاله رویان را


که خاموشی بود کمتر، چراغ زیر دامان را

نهان در خط سبز آن لعل شکر بار را بنگر


ندیدی زیر بال طوطیان گر شکرستان را

به ریزش می توان داغ سیاهی را ز دل شستن


که باشد ابر بی باران، شب آدینه مستان را

به جوش سینه من برنیاید مهر خاموشی


حبابی پرده داری چون تواند کرد طوفان را؟

حریصان می شوند از دور باش منع مبرم تر


که دندان طمع مسواک سازد چوب دربان را

کریم پاک گوهر چشم سایل را کند روشن


صدف با بسته چشمی می شناسد ابر نیسان را

مگر روی عرقناک ترا دیده است، کز غیرت


ز برگ لاله شبنم بر جگر افشرده دندان را؟

سخن های پریشان مرا نشنیدن اولی تر


که باران اشک حسرت باشد این ابر پریشان را

توان مضمون مکتوب مرا دریافت از عنوان


که چین آستین بر جبهه باشد تنگدستان را

مرا از قرب شبنم در گلستان شد چنین روشن


که خوبان از هوا گیرند صائب پاک چشمان را